خرید بک لینک

از عمرِ خالیِ بی اتّفاق می ترسم! از آدمِ تهی از اشتیاق می ترسم! ‌ نقاب روی نقاب است و عصرِ تنهایی من از مسیرِ بدونِ چراغ می ترسم ‌ مرا به جهلِ مرکّب، خدای من، نَفِکن که از تجسّمِ این باتلاق می ترسم ‌ همین که پنجره ای نیست روی دیوارش خراب باد که از این اتاق می ترسم ‌ بیا مرا بِبَر ای مرگ با خودت لطفاً که از کشیدن پای چلاق می ترسم! ‌ اگر که نیش زند دشمنم، هراسی نیست زِ دوستی که نگیرد سراغ، می ترسم...

برچسب: نویسنده: نگین قاسمی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 13:30

صفحه بندی